برای دلم

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست......

برای دلم

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست......

بایگانی

چقد از رنجش هام بنویسم

چقد از غمی که تو دلم هست و تمومی ندارع؛ بنویسم

چقد بنویسم حالم خوب نیس

دلم میخاست از اینجاها برم ، برم یه جای دور ، خیلی دور اما انگار نمیشه، یکی از دلایلی که انتخابم راه دور بود این بود که یه مدت دور بشم از شهر سرد یخ زده ام ، از خونواده ام که براشون بود و نبودم فرقی نداره و از خودم که ازش خسته شدم برم جای دیگه همه چیز رو عوض کنم میدونم سخته میدونم طاقت فرساست امااا میخام برم تنها باشم یا لااقل با کسی باشم که دوسم داره ،شاید دقیق نمیدونم ،دلیل انتخاب فقط اینه که حس میکنم خودمو به اندازه ای که خودم دوس نداشتم دوس داره ، یا لااقل اینجوری فک میکنم،زندگی معنیش دوست داشتنه اینکه با کسی باشی که یکم دوست داشته باشه ،منو تا حالا کسی دوس نداشته حتی خودم نمیدونم دوست داشتن و دوست داشته شدن چجوریه ،دلم میخاد برم دلم میخاد نباشم،بشدت دلم گرفته،بعضی وقتا که دلم میخاد حرفای توی دلمو بزنم نگاه میکنم به همه و از خودم میپرسم میل به شنیدن من دارن و مطمنم از جواب ،از من خوششون نمیاد یا باهام حال نمیکنن میتونم بفهمم و حتی به صورتم گفته شده ، چ کنم منم اینم، ولی دلم میخاد بعضی چیزا رو بگم منم ولی وقتی به نقطه نچسب بودن میرسم تمام حرفامو قورت میدم ، زندگی همینه چ میشه کرد هیچ وقت همه چیز بر وفق مرادت نیس

وشاید

هیچ وقت هیچ چیز بر وفق مرادت نیس

...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۰۱ ، ۰۱:۵۸
mina mesri

یهو بی دلیل ساعتو نگا کردم دیدم ساعت ۲ هستش

یاده دهدوازده سال پیش اوفتادم یاد رادیو و اینجا شب نیستاا که دو تموم میشد و من بازم خوابم نمیبرد و میشستم و اهنگ گوش میدادم

فک میکردم ده دوازده سال بعد چ تحفه ای میشم و الان دقیقا همونجام و همون ساعت و همون ریخت و همون شرایط ، زندگی عجیبه ، واقعا میرمجلسی راست میگفته فک میکردیم ده سال وقت زیادیه اما دیدم نه انگار که پارسال بود یا حتی چن ماه پیش ، من چقد بی هدف و مقصد و بدون هیچ تغییری تخته گاز میرم جلو ، اون موقع هام قالی داشتیم الانم قالی بافتم از قالی اومدم ، زندگی فقط قسمت کردنش رو نشونم داد ناشکری نمیکنم اما وقتی فک میکنم ۷ سال از عمرمو کار کردم حتی یه پاپاسی هم ندارم و حتی کسی فکرهم نمیکنه که من این ۷ سال رو چجوری هدر دادم کسی هیچ ایده ای در مورد این مدت نداره یعنی من بیهوده دویدم بیهوده رفتم بیهوده بیهوده بیهوده ، اونروز داشتم فک میکردم چرا باید ناراحت بشم انگار ۷، ۸ سال از زندگیمو زندان بودم ولی فک کنم یه زندانی هم توشه ای داره ولی من ندارم من برای جزیی ترین چیز زندگیم هم قدرت خرید ندارم من ۳۱ سالمه و اینجاشه که دردناکه ، اینجاشه که دردناکه که هیچی نشدم و اینجاشه که دردناکه که خونواده ام حس میکنم اگه چیزی نیاز داشته باشم و بگم انگار که گناه کبیره کردم انگار که من نباید بگم اونروز بلوز و شلواری که با پولشون خریدم رو یه جوری نگا کردن و گفتن تو میخای چیکار و دادن به خواهرم دلم بشدت شکست از این ناراحت نشدم که دادم چون خودم میدادم اما حس بدی که گرفتم حالمو بد کرد ،دلم این روزا در حد انفجاره ، میگم من حتی از خودم خجالت میکشم چ برسه به بقیه ... دوست دارم بخوابم و وقتی بلند شدم تو این زندگی نباشم که پره از دویدن و نرسیدنه

هه هم سن و سالای من شوهر دارن بچه دارن کار دارن زندگی دارن 

من تو این سن توی نقطه زیر حتی منفی ده درجه ام 

خسته ام بزارید یخوابم دردای که دست از سرم بر نمیدارید، از گلوی من دستاتو بردار...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۰۱ ، ۰۲:۲۷
mina mesri

صفحه زندگی نمیدونم برا بقیه چجوری پرشده امامن تا دیدم چ برای خودم و دیگران درد دیدم و سختی

من از بس جنگیدم یه جنگجو شدم 

من اشتباه میکنم من کی جنگیدم من فقط غصه خوردم

نمیدونم بلاخره موفق خواهم شد از روزای سخت بگذرم و روزی خواهد رسید که من از روزای خوشی و شادی و آسونی خودم بنویسم، منظورم رویا و تخیل نیس واقعیت ، واقعی واقعی

یعنی میشه؟!!!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۰۱ ، ۰۱:۲۷
mina mesri

بدون فیلتر شکن دیگه نمیتونیم نفس بکشیم چ برسع بخوایم بریم نت

حالم داغونه بازم باید تاکید کنم به "بازم" دیگه از بس دلم میگیره بی حوصله میشم که حتی برای خودم عادیه، چ کنم که غم داره دلم ، خسته ام از زندگی از خودم از خدام از کشورم از جایی که هستم بودم و خواهم بود ...

امروز یهو فیلم دیدم دختره نشسته کنار دریااا یه آن فک کردم نشستم کنار دریااا و چقد دلم به حال خودمی سوخت که با ۳۲ سال سن نتونستم برم کنار دریااا و نشستم و عمیقا گریه کردم برای خودم که نتونستم به کوچکترین خواسته هام برسم در حالی که تلاش کردم و خواستم اما زندگی برام نخاست ، دلم بدجور گرفته

حس نا امیدی عمیقی دارم دیگه نمیتونم حتی بهش برسم ، چون دیگه مث آواره ها موندم وسط برزخ نه راه پس دارم و نه پیش دیگه تموم شد ، الان باید بشینم بع انتظار منجی اما چقد بدم میاد از انتظار و چقد یقین باید بود به وجود منجی ، عابا هست ، مسلما نیس مسلما وجود نداره همه دنبال منافع خودشونن

یعنی تموم میشه این درداا یعنی تموم میشه این بدبختیاا روزای سیاه

صبحی وجود داره؟!!

قالی مون اخراشه اگه خوب تلاش کنیم تا اخرای بهمن تمومه

اینم خسته ام کرده

تموم بشه هیچ انتطار دستمزدی ندارم چون الان دیگه توقعی ندارم اونموقع که داشتم قلبم بشدت شکست الان تو نقطه ای ام که هیچی نمیخام، همین

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۱ ، ۰۲:۰۸
mina mesri

این روزا برزخ ترین روزای زندگی منن

از این روزا سخت خواهم گذشت ،همه چیز ممکنه یادم بمونه

شاید بازم ببخشم و فراموش کنم ولی این روزا دارم به این فک میکنم که از کسی چیزی نخوام  حس بدی دارم حس میکنم من سربارم 

من تا اخر عمرم نگاهم به دست بقیه خواهد بود و اونا با نگاهشون با حرفاشون اذیتم میکنن

عیب نداره این روزام میگذره

تو هم خواهی گذشت که به من گفتی افسرده ،چون برات درد و دل کردم

چرا من تنهام

یا من فک میکنم تنهام

نمیدونم ولی این روزا فک میکنم من بدبخت ام

حس میکنم گم شدم بین درد و مریضی و تنهایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۰۱ ، ۱۹:۲۷
mina mesri

بارها شده که من به خودم گفتم بغیر خودت از هیشکی توقع نداشته باش

بازم داشتم از خونواده ام همیشع توقع داشتم که بفکرم باشن اما اونا مرده و زنده من براشون فرقی نداره ، بنظرم مقصر اونا نیستن مقصر منم که فک میکنم باید خونواده بفکر ادم باشه اونام  ته ته اش بتونن به خودشون فک کنن

من ازشون چیزی نمیخام هیچی هیچی هیچی

کاش بازم سر اون کار کذایی بودم برا دو سه ساعتم شده فکرم از همه چی جدا میشد

اما نه اونجام یادمه خیلی گریع میکردم، حالم خوب نبود

من از ۲۲ سالگیم که دانشگاه تموم شد حالم خوب نیس من نزدیک ده ساله فهمیدم هیچ گوهی نیستم، یکم وسطاش فک کردم میشه اما امسال فهمیدم نشدنیه

زندگی مسخره تر از این حرفاست.

زندگی من علی الخصوص

تا به یه چیز دل خوش میکنم میبینم نه هیچی نیس

هیچی

دلم بشدت شکسته خیلی ، حتی نمیتونم بگم ، وصف کنم

بقول سعدی

مرا دردیست کاندر دل که گر گویم زبان سوزد

وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۱ ، ۱۶:۲۳
mina mesri

من وارد مرحله جدیدی از افسردگی شدم

یه حس و حال غریب که تمومی نداره

یه غم ناتمام که با هیچ چیزی درست نمیشه

هیچیزی برام جذاب نیس

من انگار تموم شدم،تمام حسام به ته اش رسیدن

من حالم اصلا خوب نیس به کسی هم نمیتونم بگم دارم میمیرم دارم دست و پا میزنم

کمک کمک کمکم کنید

اما کسی نیس شایدم اگه دست کسی دراز بشه من نگیرم

حالم بده خیلی بد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۰۱ ، ۱۷:۰۱
mina mesri

هیچ وقت فکرشم نمیکردم

توی ۳۱ سالگی م اینقد بدبخت بااااشم

...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۰۱ ، ۲۱:۳۱
mina mesri

دیروز برای اخرین بار زنگ زدم بهش

منتظر یه قوت قلب بودم از طرفش  نمیدونم منتظر بودم که چی بگه، ولی حس کردم من خیلی تنهام خیلی ،وقتی که یکی هست پیشم ولی بازم تنهام ،بهش چی بگم ، مطمن بودم این روز یعنی امروز بلاخره میرسه بلاخره منو مجبور میکنن بگم خداحافظ من فقط پیش دستی کردم .خلاصه که تموم شد .

حالم اصلا خوب نیس، من از ماه قبل حالم داغون شده اما کسی نیس که بفهمه؛ من ۲۰ روز توی تهران عذاب کشیدم اما به روی خودم نیاوردم ، خیلی سخته، کسی نپرسید حالت خوبه ؟ پرسید ولی گوش نداد و من به همه فقط گفتم خوبم 

اما خوب نبودم داغون بودم کسی پیشم نبود کسی کنارم نبود، درسته سنم زیاده بچه نیستم ولی سخت گذشت به من و حتی اون نتونست همدردم باشه ، این یه ماه همه دردا تل انبار شد رو هم و من رسیدم به این مرز ، الان کسی رو نمیخام پیشم باشه ، نمیخام

من هشت سال کار کردم ته اش حتی دستمزد درست درمونی نگرفتم انگار که هشت سال فقط بیگاری کردم ولی ته اش با اینکه از تو داغون بودم وایسادم

من سالها آرزوی ویلون داشتم و امسال رفتم اما سه ماه نشده پولم نرسید و کنار گذاشتمش ،بازم وایسادم

من هشت سال عمرم گذاشتم که استخدام آموزش و پرورش بشم اما الان تازه فهمیدم اشتباه کردم ،اونا منو نمیخان برا همین چشمم روی هشت سال بستم و الان میگم نمیخام و پاش ایستادم

من بعد سالها با بکی اشنا شدم که دوسم داشت اما کنار گذاشتمش چون فک میکنم هنوزم تنهام، اونی که گذاشت و رفت قصه من شدم 

اما دیگه نمیتونم وایسم

دارم بار این همه شکست روحی رو تحمل میکنم

بازم کسی نیست که بگه حالت خوبه؟

و من بگم خوبم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۰۱ ، ۲۲:۲۴
mina mesri

حالم خیلی بده
نه میتونم به کسی بگم ونه میتونم به کسی نگم ، حالم بشدت بده وقتی میگم بشدت شدتش از چیزی که میگم بیشتره خیلی بیشتر ما الان بیشتر از ۱۵ روزه که اینجاییم حال مادرم خوب نیس و سعی در خوب شدن هم نداره من هم از نظر روحی ضعیف شدم و هم از نظر جسمی من حالم خوب نیس کاش لااقل توی این دنیاا کسی بود که بفهمه من حالم بده، من بدهکارم مقروضم و اینم بیشتر هر روز و هر روز به فشارهای روحیم اضافه میکنه دارم میترکم و شاید درحد انفجار هم باشم.

دلم گرفته داره میترکه...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۰۱ ، ۱۲:۱۵
mina mesri