برای دلم

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست......

برای دلم

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست......

بایگانی

پارسال یکی از بدترین خاطراتم تهران بود

اومدن به تهران و دنبال حق گمشده امون بودن و باتوم خوردن

تحقیر شدن، کتک خوردن از نیروهای امنیتی

شاید بازتاب خبری نداشت

شاید خودمم به زبون نیاوردم اما بازتاب روحی و روانی داشت

من فقط اومدم حقمو داد بزنم نه من همه ما ۱۰۰ نفری که اومدیم

حق ما باتوم و کتک و توهین نبود

الان بازم تهرانم 

بازم اومدم تهران

با اینکه نوشتم پارسال بزرگترین اشتباهم تهران رفتن بود

ولی بازم اومدم

منه بچه اردبیل رو چه به این هوا  ، الان تو این ساعت همه تو خواب ناز هستن تو اردبیل ، توی هوای خنک بهشتی

تهران رو چجوری تحمل میکنن

منه بچه سردسیر رو چه به هوای آلوده و گرم

من اینجا نمیتونم نفس بکشم

زندگی تو این نقطه چ جغرافیایی چ زمانی چ کیفیت زندگی 

جایی نیس که من دلم میخاد

همین

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۰۳ ، ۰۶:۵۹
mina mesri

این سنگینی لعنتی

این غم

این نگرانی

چرا از من جدا نمیشه؟!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۰۳ ، ۱۳:۴۷
mina mesri

این بیت رو لیلا تو تومبون من انداخته

اگه همش الکی و فیلم باشه چی؟؟!!!

اگه تنها دلیل من خیال خام باشه چی؟!

عایا واقعا دوسم داره؟؟!!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۰۳ ، ۲۳:۵۰
mina mesri

الان کنار تخت داییم نشستم

یه تیکه گوشت

چ کنیم خدایا

قدر سلامتیمونو باید بدونیم البته اگه غم و غصه بزاره

من همراه وایسادم ، منی که ترس از بیمارستان دارم

خدایا به همه صحت و سلامتی بده مریض و حتی سالم

آمین

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۰۳ ، ۱۲:۳۶
mina mesri

از صبح هیچی نخوردم

به طرز وحشتناکی ناراحتم

و عجیبترین چیز ممکن اینه که حتی نمیدونم از چی

واقعا خودمم دلیل ناراحتیم رو نمیفهمم

پی ام اس نیستم ، ولی خیلی عجیب و غریب ناراحتم از این اتاق بیرون نرفتم، حال حرف زدن ندارم

دلیلش نمیدونم چیه

شاید دلیلش خراب شدن ذهنیتم از ی آدمه ، یا نه خراب شدن تصورم از زندگی خیالی توی فکرم، شایدم تازه فهمیدم من وجود ندارم

شایدم شکست خوردنم بابت اثبات خودم

اصلا چرا خودمو میخوام اثبات کنم چرا میخوام طرفم بگه چ دختر خوبی؟؟ چرا من این کمبود لعنتی رو باخودم حمل میکنم ، چرا این میراث لعنتی از مادرم رو دارم این تربیت غلط تو سری خور بودن ، اینکه هرکی هرچی گفت بگو چشم، اصلا شاید امروز دوباره فهمیدم که چ حق السکوت سنگینی بابت دختر بودنم دادم ، حق السکوتی مادرم گفت بدین

آره از اینا ناراحتم

از دختر بودن

از نخواستن

از بیان نکردن

از زیادی خوب بودن

خسته ام ، از افتخارات واهی مستقل بودن

امروز فهمیدم من پشیزی ارزش ندارم

آره از این ناراحتم که تا چیزی نمیخوام ، حرفی نمیزنم از درونم دختر خوب بابام ، یار خوب ، خواهر خوب ، دوست خوبم

ولی اگه بگم ، اگه بخوام

ورق برمیگرده چرا؟؟؟

چرا اینجوری شد ، دوباره تصمیم دارم نخوام ، نمیخوام چیزی از هیچکسی، حق السکوت بدم بابت دیده شدن بابت برگشتن به زندگی ، بابن عزیز شدن

مادرم یادم داده 

چقد دختر بودن سخت بود ، چقد تاوان دادم بابتش

همین

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۰۳ ، ۱۸:۲۹
mina mesri

یکی از لذتبخشترین اتفاقای ممکن تو وبلاگ 

که بنظرم تمام کسایی که وبلاگ دارن هم بنظرم این رو تجربه دارن و فک کنم لذتش رو چشیدن 

از اون لذتها که ترکا میگن ،توی دهنت میمونه ، از اونا

اینه که بری و وبلاگ بقیه رو بخونی بشکل روح بدون اینکه طرفت بدونه میخونی، هر روز ، هر وقت که وقت کردی بری سر وقت یه وبلاگ و از سیر تا پیازش رو بخونییی ، آااااخ که چ حالی میده

خیلی لذت داره

دیروز وب یه خانومی رو خوندم حتی اسمش هم یادم رفته از هیستوریم پاک شده ، ولی باحال بود

الان داشتم میرفتم بازم یه سر میزدم ، فکر و ایده مختلف جوریه که به آدم میفهمونه که تو من باب بعضی چیزا تو هم فکر داری نظر داری ، این فهمیدن فقط و فقط وقتی اتفاق میوفته که میفهمی یکی خلاف نظرت یا حتی هم سو با فکرت داره حرف میزنه، این یه یادآور بزرگ هست که منم هستم زنده ام

یه نویسنده ای نوشته بود، کسایی که کتاب نمیخونن یک بار زندگی میکنن ولی کسایی که کتاب میخونن چندین و چند زندگی 

بنظر من وبلاگ خوندن هم اینجوریه ، فیلم دیدن هم همینطور جای خیلیا و خیلی زندگی هاا زندگی میکنه آدم

البته بیان نخاله زیاد داره متاسفانه ، اونا هم نظر دارن هر چند نظرشون نامحترم هست...

همین

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۰۳ ، ۲۲:۱۶
mina mesri

میدونی پسر الان چی میخام

یه زندگی که الان نبودم، یه زندگی که الانمو نمیساخت

کاش میشد برگشت و دوباره نوشت، شایدم نه 

با سرعت ایکس 8 رد بشه و بره و تموم

روی سنگ قبر نوشته بشه مینامصری

همین

میدونم خیلی ناامیدی توش هست ولی چ کنم درونم ناامیدی هست

کاش میتونستم بگم گوربابای زندگی

کاش میتونستم بکم گوربابای کار

گوربابای آدما

گور بابای تو

گوربابای داداشت

گوربابای خواهرات

گوربابای زندگی فقیرانه

ک*ون لق همه حتی ...

ولی نمیتونم بگم چون توش گیر کردم

 

تاچن وقت پیش که اهل قصه ساختن بودم و گاهی مینوشتم و الان کامل خشک شده

یه قصه تو ذهنم بود یه شخصیت داستانی که با یه پسرآرتیست آشنا میشه و تورش میکنه و باهاش زندگی میسازه یه اتاق بزرگ فقط که یه طرفش آشپزخونه بود و یه طرفش تخت خوابشون و بقیه رگال لباس هاش 

کل خونه اش پر ازلباس و کیف و کفش و کلاه و توی سرش خیال مدلینگ شدن، زندگی پر ازعشقشون پر از اختلاف یکی عشق سینما و تئاتر اونیکی عشق مد و فشن

کم کم از هم دور شده بودن وهر کی رفته بودسراغ آرزوهاش

مردی که حتی ساعتی هم وقت نداشت به سراغ زنش بره چون زنش توی رویاهاش غرق بود و زنی که وقت نداشت به زندگیش برسه زندگی که به گندوکثافت رسیده بود چون فک میکرد مردش به اندازه کافی براش وقت نمیزاره

اما از یه جایی از قصه دختره بزرگترین تصمیم زندگیش رو گرفت و برای آخرین بار با پاهای برهنه به خیابون پا گذاشت و تا شب پا برهنه توی خیابون ها قدم زد و برای آخرین بار از پاهاش استفاده کرد و دلش رو زد به دریا و پاهای مریضش رو سپرد به دست جراحان و برای همیشه با دنیای مد و فشن و دنیای پا داشتن خداحافظی کرد

بعد اون فهمید زندگی جایی برای خیال و رویا نیست واقعی واقعی هستش

بعد از اون فهمید وقت برای آینده ناشناخته گذاشتن پوچ وبیهوده ست و بعد از اون گفت زندگی همین جاست کف خیابون

جایی که به گذشته فک نمیکنی

جایی که برای آینده خواب نمیبینی 

اینجا خود حال هستش خود زندگی

وقتی دخترک قصه من توخیابونها میچرخید منم باهاش همراهی میکردم و از تصمیم جسورانه اش حمایت میکردم

بعضی وقتها دلم میخواست منم میزدم به دل بیرون از خانه و خونواده جایی که براش تلاش کردی و اما نشد

اما نمیشه

متاسفانه زندگی جایی برای خیال و رویا نیست واقعی واقعی ست

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۰۳ ، ۲۲:۵۵
mina mesri

این روزا بدترین روزای زندگی منه

بماند به یادگار

هنوز بعد گذشت ۱۰ تا ۱۵ سال این وب ، حال من صد برابر بدتر از اون سالاست ، من بجای پیشرفت دارم با سرعت ۱۸۰ دنده عقب میرم

این روزایی که بر من میگذره خیلی سخت میگذره

سخت فقط برای یه دیقه ست

یه وقتا فقط مریض شدن ، جدا شدن ، غریب شدن دردناک و سخت نیس یه وقتا یه زندگی سخت همه رو میاره

امیدوارم به خیر و خوشی بگذره 

همین

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۰۳ ، ۱۹:۴۳
mina mesri

چقد دلم گرفته چقد خسته ام چقد حالم بده ، کاش یکی بود بهش میگفتم، و اون بجای خوابم میاد میگفت من هستم کنارتم پیشتم ، نه الکیا نه حرفی ، واقعا حس میکردم کنارمه تو دلخوشیام تو شادیام

شایدم اصلا الکی میگفت 

الکی میگفت من کنارتم حتی به اینم نیاز دارم

کاش هیچ وقت بدنیا نمی اومدم

و یا هیچ وقت بزرگ نمیشدم و یا اینقد ناموفق نبودم از زندگی و کار و ازدواج بگیر تا همین دوستی ساده

من چرا اینقد باسرعت دارم میرم توی چااه مستراح

چرا؟؟؟!!!

پ.ن :همه اینا رو توی صفحه خالی و افلاین چت نوشتم

یاد گرفتم وقتی زیادی حس تنهایی داری وارد رابطه نشی تنهاتر میشی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۱:۰۴
mina mesri

مدرسه هم تموم شد

نمیدونم چ کنم 

خدایا کمک کن

پاهام متورم و دردناک شدع ، نمیدونم چیکار کنم

با این زندگی یکنواخت چ کنم 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۵۲
mina mesri