زان یار دلنوازم
شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم
یا رب روا نباشد مخدوم بی عنایت.......
زان یار دلنوازم
شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم
یا رب روا نباشد مخدوم بی عنایت.......
یه وقتایی هست که همه چیز برات بیمعنی ان ومزخرف .......
از همه چی وهمه کس بدت میاد ........حوصله ی خودتو نداری چه برسه به یکی دیگه .............
الان اونطوریم ......حال ندارم ....حتی حال نوشتن ......
از یه طرفم روزه امونمو بریده ......از یه طرفم حس تنفر........وای که چقد من میخام از این کلمه فرار کنم اما همیشه وهمه جا یکی هست ویه چیزی هست که مغزم مدام ارور بده" ازت متنفرم" ......بلا فاصله ام به خودم میگم نه بی خیال شو متنفر نباش اما در یه ان میفهمم که بعله دیگه تمومه ........صد سال سیاه درست بشو نیست که نیست ............در حال حاضر از کسی متنفر نیستم فقط حوصله ی کسی رو هم ندارم حتی خوده خودم...............
من چقد ادم ****ایم.......وبی خود که حتی رو حسای خودمم کنترل ندارم .......
پ.ن :این متن در حس همین لحظه نوشته شده وبه کس خاصی توجه نداره اما به مکان چرا داره ......اون مکانم اینجاست که حوصله اشو ندارم .
همین
تو ماهی ومن ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی
اه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو وچشم تووحجره فیروزه تراشی........
پلکی بزن ای مخزن الاسرار
که هر بار فیروزه والماس به افاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی.......
علیرضا بدیع
توی حیاط.........در حال گوش دادن به اهنگ با صدای حجت اشرف زاده...........عاشقشم........
حالم زیاد خوب نیست.......چون اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی.......
تازه فهمیدم برای داشتنت باید بهای زیادی بدم
ومن
فقیر تر از اونی هستم که تو رو داشته باشم......ً
اما جزای فقیر بودن ایا اینه ؟
بی تو باشم؟
سخته خیلی سخت وتنها کسی که خبر داره هم خود خوده تو هستی.
ای یار جفا کرده پیوند بریده
این بود وفاداری وعهد تو ندیده
در کوی تومعروفم واز روی تومحروم
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم وهمه شهر بگفتند
افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
بسدر طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
مرغ دل صاحب نظران صید نکردی
الا به کمان مهره ی ابروی خمیده
میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس
غمزت به خرامیدن اهوی رمیده
گر پای به در نهم از نقطه ی شیراز
ره نیست تو پیرامن حلقه کشیده
روی تو مبیناد دگر دیده سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده
پ.ن:خیلی دوسش دارم وامروز کلن تو ذهنم میاد وزمزمه اش میکنم........جدا که سعدی شاعر معرکه ایه....بهش چی میگن؟
استاد سخن
همین.....