دوباره دپرس شدم
خواهرم میگه عرفانی داره سرت کلاه میزاره
خیلی میترسم گفت کلاسا بمونه برا بعد عید
چیکار کنم خدا
دلم گرفت
دوباره دپرس شدم
خواهرم میگه عرفانی داره سرت کلاه میزاره
خیلی میترسم گفت کلاسا بمونه برا بعد عید
چیکار کنم خدا
دلم گرفت
چند روز پیش یه مطلب نوشتم الان میبینم نیست
اینجام عجیب شده
این برای بار چندمه که این اتفاق میوفته
قشنگ یادمه که ته متن اهنگ همایون رو نوشته بودم
از گلوی من دستاتو بردار
نمیدونم چی شده
بگذریم
میخواستم یه مطلبی رو بنویسم اومدم با این شوک روبرو شدم
چن روز پیش یه مطلبی رو خوندم نوشته بود که: چطور شد که دوستاتو از دست دادی گفتم من اول پیام ندادم
انگار منو نوشته بود من همیشه این شکلیم
دیروز تو حموم داشتم با خودم کالنجار میرفتم که چی بنویسم برای فرهاد که چطوری بگم من نمیخوام بعد کلی فک کردن به این نتیجهرسیدم که هیچی ننویسم
داشتم فک میکردم اون فک نکنه که اون تموم کرد بعد به ایننتیجه رسیدم که اصلا بزا فک کنه مگه مسابقه ست
یعنی عاشق سی سالگی شدم منطقی و بدور از حواشی هست یه سن عجیبیه
داشتم فک میکردم که تو این موقعیت ها کسی که میبازه اونان البته شاید منم با بی همیت شدن به بعضی ادما که شاید دست برقضا ادمای خیلی خوبی برای من میشدن بازنده شدم ولی چیزی که این وسط وجود داره من نمیتونم یه طنابی که یه متر هست رو با اصرار و کشیدن بکنم یک متر و یک سانتی متر ، من واقعا حوصله اینو ندارم که تو روابطم اونی که طرف دیگه طناب رو گرفته و میکشه فقط من باشم ، رابطه قدم به قدم هست یه قدم تو یه قدم طرفت متاسفانه تا اینجا هر کی که فک کردم برام جدی هست و حتی رفیقه یا دوسته یا عشقه همیشه اونی که مدام پیگیره منم نه بخاطر اینکه خیلی طرف برام مهمه نه چون من برای بقیه احترام قائلم اونا رو ادم حساب میکنم هر چند نباشن اما تا یه جایی بعدش که میفهمم طرف سرش احترام نمیشه منم میگذرم من وابسته کسی نیستم
من خیلی ازاد تر از اونی هستم که نشون میدم
اره منم نیازمندم که با یکی حرف بزنم اما واقعا دلم میخاد اون هم حضور داشته باشه ولو یه تکه سنگ باشه حضور مادی و معنوی
من اینطوری فک میکنم اگه حتی تا اخر عمرم تنها باشم بنظرم ارزشمند هست از قدیم گفتن برای کسی بمیر که برات تب کنه
نقطه
وای چیا خودندم
میدونم کار خوبی نیست اما دزدکی رفتم و پیامایی رو خوندم
الان دارم فک میکنم واقعا مرد خوب وجود داره
شاید هست اما توی افسانه ها
امروز روز تولدمه
دیگه سی سالگی هم تموم شد در واقعیت اما در ثبت دنیا هنوز سی ساله ام
و هنوز هم زندگی نمیخواد بهم نشون بده که مهربونه با زنا
همیشه باید خودمو ثابت کنم
چیز خاصی نمیخوام جز درستی، جز احساس محبت درست درمون ؛ نه برای خودم برای تمام زنان روی زمین
نمیدونم من خواهم دید که مردی واقعا زنی و بخاطر خودش بخواد
و دیگه این قصه ها توی داستان ها و افسانه ها نخواهد بود ، دلم گرفته از این ادما
شب سیاه و چشم بیدار
شب سیاه و سایه ی تار
شب سیاه و باد و باران
شب سیاه و ماه پنهان
نرو، بمان
دیروز پیام دادم به عرفانی ازش خبری نیست
چرا نمیدونم
خواهرم میگه این همه ادم میگم نه میدونی من ناراحتم که چرا جوابمو نداده
یکم پیچیده ست برا ما زنا این که کسی بهمون توجه ای نکنه...
دارم کم کم نا امید میشم از همه چی میترسم نشه من عزممو جمع کرده بودم حالا چرا نشده
این منو دلسرد کنه و دیگه نرم پی اش بگم حتما قسمت نبوده
بخدا واگذار میکنم.
وقتی درست شد میگم که چی رو میگفتم
یه نفرم اومده تو زندگیم اسمش فرهاده اسمش خیلی قشنگه من این اسمو خیلی دوس دارم ولی خب ازش نوشتن خیلی زوده علی الخصوص برای من احتمالا امشب دیگه نباشه :)))
ولی بخاطر اسمش نوشتم :)))
داریم خونمون و رنگ میکنیم من گفتم یه قسمت رو ابی نفتی بکنن بعد الان همه مخالفن جز من خیلی خوشگل شده ولی فک کنم تغییرش بدن
فعلن همینا اتفاق افتاده
بیرون داره بارون میاد
بارون شدید خوشگل
من دارم اهنگ گوش میدم حتی اسمشو نمیدونم مال یه وب هست
من کلا اهنگ جدید خواننده های جدید رو گوش نمیدم برا همین نمیشناسم کیه
و دوم اینکه امروز خبری ازش نیست
و بعدی اینکه من امروز باید روزه میگرفتم ولی یادم رفت
من دوباره مسلمان شدم تازه ایمان اوردم
دیروز گوشی خواهرمو من گم کردم تو اسنپ و یه روز همه ی خانواده رو اسیر کردم و دیروز خدا رو شکر پیدا شد
من انقد گریه کردم فقط بخاطر اینکه گوشی خودم نبود و من خیلی خنگم
ولی ته اش پیدا شد خدا روسیاهم نکرد
تو تاکسی دیروز به خودم میگفتم من قبل از این چقد بی دغدغه بودم الان برسم خونه چی بگم و چیکار کنم با گندی که زدم
مژه هامو که اکستنشن کرده بودم از بس گریه کردم خراب شدن :))
الان دارم واقعا از ته ته وجودم و قلبم از خدا سپاسگزاری میکنم
خدایا ممنون که هستی و اینکه بهم خودتو ثابت کردی اینکه من تنها نیستم و تو نگاهت روی منم هست
ممنون که زندگیم اینه
ممنون
کمکم کن بتونم چیزایی که ته دلم هست رو هم درست کنم
گریه کردن با این مژه ها سخته الانم باز گریه کردم چشامو میسوزونه منم که اشکم دم مشکم
:)))
هستم هنوز.
دلم گرفته یکم
بخاطر امروز نیست چون واقعا برام مهم نیست عشق و مشق ،نمیدونم
دلم بی دلیل گرفته
واقعا حوصله هیچی رو ندارم و هیشکی رو
البته حوصله ادمای این روز و روزگار رو
ادمای دو رو و دروغگو که کارشون فقط شو و نمایش هست
و بیشتر این ناراحتم میکنه یا منم مثل اینا بودم یا اینا رو درک میکردم
همه چرا خل وزن شدن ؟!!!
یا من نارسیس شدم؟!!!
چی بگم والا...
دیروز رفتم اکستنشن مژه فقط شبا اذیتم میکنه و وقتی باد میاد و من مث همیشه اب از چشام میاد و وقتی گریه میکنم
حال کردم رفتم امتحان کنم
چون از ریمل بشدت بدم میاد گفتم اینو ببینم خوبه ولی تا حالا که باهاش حال نکردم
یه ماسکی هم هست که بد بو هست اونم هر روز به پوستم میزنم یه هفته بعد نتیجه شو مینویسم
هنوز نتونستم با این حالی که دارم کنار بیام
هنوزم فک میکنم
دارم دیر میکنم برای همه چی
نمیدونم چرا
...
بعد از مدتها میخام کلی بنویسم
اولش بخاطر این که برای بهمن ماه یادداشتی باید بجا بذارم و بعدش یکم دلم گرفته
دیروز وقتی داشتم تو اینستاگرام پیج گردی میکردم یه دختری رو دیدم که یه کیک گذاشته بود و یه شمع که عدد 25 رو نشون میداد و یک آن فک کردم که کاش من الان 25 سالم بود، روزایی که من 25 سالم بود در یک افسردگی عمیق غرق بودم از یه نارضایتی نامعلوم رنج میکشیدم
کاش الان چیزایی که میدونم رو اونموقع میدونستم نه شاید چیزایی که الان میخام بدست بیارم رو اونموقع میخواستم
میدونین از چی بیشتر دلم میگیره از اینکه اون سالا درگیر حرف دیگران بودم این که بهم القا کرده بودن که 25 سالگی سن زیادی هست و من باید 25 سالگی همه چیز داشتم در نگاه بقیه ولی چیزی که من داشتم هیچی بود من الانم که سی سالمه هم چیزی ندارم انقد ندارم که نمیتونم چیزایی که دلم میخاد رو بخرم
نمیدونم کسی اینجا منو میشناسه یا نه اما من اصلن اهل خودنمایی نیستم اهل اینکه دیتایل زندگیم رو رو کنم نیستم در اصل نبودم ولی چن روزی که به سرم زده برای ولنتاین یه باکس گل خودم برای خودم بخرم بعد رفتم از یه پیجی که فالووش دارم یه باکس پرسیدم کمرم شکست 650 تومن تازه میگه ولنتاین میخاد گرونش کنیم ، یا خدااا ، خب میخام بگم که
راستش من میخام این گل رو بخرم نه اینکه عاشق خودمم نه ، من این گل رو میخام استوری کنم و همه ببینن همه
راستش میخام به بقیه خودمو ثابت کنم
میدونم بچگانه ست ولی میخام منم بچه بشم چه عیبی داره ولی چه فایده حتی پول ندارم اونو بخرم ، اونشب قبل خواب گفتم خدایا یه پولی بفرست من اونو بخرم خواهرم گفت دعا کن عشق زندگیتو پیدا کنی اون برات بخره
ولی من میدونم نه کسی عاشق من میشه و نه من عاشق میشم
این یکی از کوچکترین چیزایی که میخام ؛میخواستم تا سی سالگیم زبان یادبگیرم ولی اونم بازم نشده
میخواستم ساز یاد بگیرم اونم میترسم خیلی زیاد از اینکه من استعدادشو نداشته باشم و بازم پول ندارم
میخواستم تتو بزنم ولی بازم پول ندارم
من کلی چیزا میخام که نمیتونم نمیشه ، من حتی نمیتونم سی سالگیم رو زندگی کنم
البته حتی الان دیگه سی سالم نیست دیگه کم کم سی و یک سالمه
کارفرمام میگه الان وضعیتمون خوب نیست نمیتونیم حقوقتو بدیم منم گفتم اشکالی نداره چون واقعا اشکالی نداره به حقوقم هیچی نمیدن اگه بگیرم به خونه نرسیده تموم شده، بود و نبودش هیچ فرقی به حالم نداره
آرزو میکنم مدرسه تا اخر سالتحصیلی بسته بمونه
ازش بیزارم نمیدونم کی تکلیفم روشن میشه میگن سال بعد دیگه حتمیه میخواستم یه چیزی بنویسم ولی بیخیال انژی منفی نده مینا ، سال بعد ایشاله تو دبیرستانی مطمن باش!
اینا تازه چیزایی هست که به خودم مربوطه کلی چیز هست که برا کسایی که دوسشون دارم میخام
خیلی چیز
خیلی خب من از تلاش دست نمیکشم من از دویدن خسته نمیشم
اینا چیزایی که تو سی سال زندگی کردن یاد گرفتم
من میدوم اون بالایی میرسونه
شد شد نشد هم یه عقده میشه روی عقده های قبلی
بنظرم
کسایی که عرضه حرف زدن و گفتن ندارن
حقشون جز از دور نگاه کردن و دیدن خوشبختی اونی که دوسش داره نیست
این در مورد همه هست من و شما و غیره و ذلک هم نداره...
کلی حرف دارم
اما نمیتونم بیان کنم چونکه برای گفتن هم دل دماغی باید باشه که الان ندارم
بعدش از چی بگم...