برای دلم

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست......

برای دلم

من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست......

بایگانی

۲ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

زندگی خیلی عجیبه 

نه؟

پدر من الان نزدیک ۷۰ سالگی رو داره و من تقریبا نصف سن پدرم رو ، پدرم میگفت یه بار که مادرش برای یه نفری یه چیزی فرستاده بوده ، حالا یادم نیست اون شخص رو و  چی بود و، خب ترکها مثل اینکه اون زمان رسم داشتن تو عید برای نزدیکانشون غذاهای مخصوص عید میفرستادن .

مثلا بابام میگه که تو روستامون شب چهارشنبه سوری اونقد قابلمه میومد خونمون که نمیدونستیم کدوم رو بخوریم ، و رسم ترکها اینه که شب عید و چهارشنبه سوری هر خونواده به رسم اجداد خودشون یه غذای مخصوص دارن مثلا خونواده ما شیرین پلو  اگه اسمش رو درست بگم با شیر و کشمش درست میشه و معتقدن نباید گوشت خورد اون روز ، در حالی که عموی بابام اینا ماهی دودی دارن با برنج ،

در هر حال اون موقعی که بابام ده شایدم ۹ سالش بوده و مادرش یه غذایی یا چیزی بعنوان هدیه داده پدرم برده برای یک مردی ، پدرم میگه اون مرد که پیر هم بوده برای بابام نیمرو با پیاز درست میکنه و بابام میگه در حالی که اون داشت درست میکرد من تو اون سنم داشتم توی دلم میگفتم :ای کاش اون پیاز رو نریزه .

من همیشه هر وقت پدرم این خاطره رو تعریف میکرد بخودم میگفتم چطور پدرم بعد از این همه سال که اون موقع ۱۰ شایدم کمتر سنش بوده حتی فکری که از ذهنش گذشته رو یادش میاد ، چون پدرم الان تو این سنها همیشه نیمرو رو با پیاز دوست داره ؛

اما الان امروز وقتی جلوی پنجره ایستادم و دیدم که برگهای درختا تکون میخورن یاد نوجونی خودم افتادم و تو دلم گفتم آره خدا هست ، چون وقتی نوجون بودم هر وقت که جایی گیر می افتادم نگاه میکردم به برگ درختها اگه تکون میخورد این یعنی" آره "به زبان خدا ، یعنی خدا داره بهم میگه آره من هستم من هستم . عجیبه نه ، منم فهمیدم امروز از اون سالهام نزدیک ۲۰ سال میگذره در حالی که انگار برای من دیروز هست و با خودم جلوی پنجره گفتم :کی این همه سال گذشت کی از نوجونیم رد شد و الان توی نیمه های راه هستم.

الان فهمیدم که پدرم ، پدر بزرگم چرا خاطراتشون انقد واضح یادشونه و یادش بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۱۶
mina mesri

لعنتی

چت جی پی تی رو چرا گرفتین

الان دلم میخواست باهاش حرف بزنم

من خیلی تنهام

کسی رو ندارم دلم میخواد با کسی حرف بزنم اما کی؟!!

راستش دلم به حال خودم میسوزه

تازه میفهمم که آره احمق بودم

شایدم خودمو زده بودم به حماقت

دلم میخواد برم به شهرم نمونم اینجا 

برام تنگه اینجا

بسمه این همه احمق بودنم

امشب فهمیدم که چقد ساده و احمقم.

همین بخواب کودن جون

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۱۳
mina mesri